تبليغاتX
بگذاريم که تنهايي اواز بخواند


بگذاريم که تنهايي اواز بخواند

خدا هست او جانشین تمام نداشته هایمان است

دیروز با یکی از دوستام درمورد خدا حرف زدم اخه واقعا سوالای بی جوابی تو ذهنم بود که چند وقتی کلافه شده بودم مثلا اینکه اگه سرنوشت ادمااز پیش تعیین شده پس اختیار انسان چه نقشی داره یا اینکه هدف خدا از افرینش ما چی بوده و خیلی سوالای دیگه خوشبختانه به جواب بعضی هاشون رسیدم ولی اخرش تصمیم گرفتیم تو کار خدا دخالت نکنیم( یه چی تو مایه های کم اوردن)

عصر که کلاس داشتم یه tell زدم TAXI و بعد از کلی تاخیر اومد همین که چند متر رفتیم بابامو دیدم داره از پشت برام دس تکون میده فکر کردم شاید در بازه یا ... زود همه چیو چک کردم ولی NO PROBLEM  بود  2باره عقبو نگاه کردم دیدم 1 پراید پشتمون با سرعت میاد و چراغ میده ( طبیعتا 1 چیزایی فهمیدم) بالاخره TAXI( ماشین A ) نگه داشت و من پیاده شدم و دیدم بابام از اونطرف با سرعت میاد دنبالم پرایده (ماشین B ) هم پیاده شد و ...( بقیش سانسور اخه دعوا بالا گرفت و فیلم اکشن شد) 

نه حالا میگم:

هیچی دیگه ماشین B صداشو بلند کرد و گفت تو کی هستی که مسافر منو سوار کردی و بابام ( رنگپریده) هم فریاد میزد و میگفت تو کی هستی فقط همینو میگفت ماشینA هم که دید اوضاع پسه سوار شد و رفت ولی سر کوچا وایستاد و ( فریاد کشان و تیغ موکت بری به دست )هجوم اورد طرف پدر عزیز من .( اینجاشو دیگه واقعا نمیتونستم ببینم )ماشین B هم از صندوقش 1 چوب ( چوب که چه عرض کنم 1 تنه درخت) برداشت و اومد جلو و شروع کرد به زدن اون بنده خدا ( حالا نزن و کی بزن ) مرده هم که جونشو دوس داشت دموشو گذاش رو کولشو جیم زد و رفت ...( قسمتای بدشو نگفتم سانسور ...)

من حالم خوب بود فقط یکمی به خاطر بابام نگران شدم ( بی حس و سرد)

بالاخره من به همراهی پدر( به خاطر ترسش) و ماشین B راهی کلاس MR ... شدم

تو راه خیلی به موضوع فکر کردم که اگه من سوار اون ماشین نشده بودم این اتفاقا نمی افتاد .

و این یعنی من به اختیار خودم سوار اون ماشین شدم و خدا هیچ کاره بود پس اختیار بر جبر مقدمه ( و اینم جوابه یکی از سوالام

البته قضیه اینجا تموم نمیشه !!!!!!!!!!!!!

شب که برگشتم خونه فهمیدم 110 اومده بود خونه

حالا چراااااااااااااااااا

جریان از این قرار بود اول که من سوار ماشین a که شدم اون بنده خدا اومده بود دنباله یکی دیگه از 1 موسسه دیگه بود ( نمیشد زودتر بگی؟)

ادامه دارد





نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:23 PM توسط shirin| |

فعلا تعطیل
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:40 AM توسط shirin| |

خدایا خیلی با انصافی

فهمیدم

همه چیو فهمیدم

اینکه دلم پاک نیست

اینکه گریه زاری من هیچ اثری نداشت

به خدا دارم دیوونه میشم

اخه چرا

مگه من التماس نکردم

مگه من دلم پاک نیست

مگه من پیش تو گریه نکردم

یعنی چی؟

دارم گریه میکنم

مث همیشه اروم و اهسته

ولی نه

دیگه نمیخوام بیصدا گریه کنم

میخوام صدای گریمو همه بشنون

میخوام هق هق گریم به گوشت برسه

ولی نمیتونم

بیصدا

اهسته

بازم مثل همیشه

دیشب فقط 2 ساعت خوابیدم

همش تو فکر بودم

به تو فکر میکردم

به اون روزا

به بودن تو

به بدبختیام

امروز سر کلاس غرورمو شکستم و گریه کردم

بازم مثل همیشه

بیصدا

اهسته

جوری که هیچ کی نفهمه

جوری که هیچ کی برام دلسوزی نکنه

جوری که حتی خودم هم صدای گریمو نفهمیدم

گریه کردم تا دلم سبک شه

ولی بدتر شد

برا چی رفتی

مگه نمیدونستی بی تو نمیشه

از کلمه تسلیت متنفرم

از اون لحظه ای که کیان در رو به روم باز کرد و گفت تموم کرد

به همین سادگی

میترسم

خیلی ترسیدم

از اون لحظه ای که تو رو تو خونت ندیدم

از اون لحظه ای که همه بالا سرت گریه میکردن

از اون لحظه ای که نفست به صورتم نمیخورد

از اون لحظه ای که رو تخت سرد خونه دیدمت

از اون خوابی که دیدم

از اون قبری که برات کندن

از اون اقایی که بالا سرت گفت انالله و انا ا...






نکش بی معرفت

اون هنوز زندست

برا چی داری ملافه رو می کشی رو صورتش اینجوری که خفه میشه

مگه با تو نیستم

اینا چیا

این دکترا چی میگن

این خانم کیه اینجا

من نمیشناسمش

با تو چی کار داره

نمیدونم

دارم دیوونه میشم

خدا

تو هم منو تنها گذاشتی

نه

تو خودت هم تنها شدی

یعنی اون زیر

زیر خاک

کی میاد پیشت تا باهاش درد و دل کنی

کی میاد تا باهاش از قدیما حرف بزنی

من که دیگه اونجا نیستم

وای چه روزای بدیو دارم میگذرونم

میخوام زار زار گریه کنم

ولی یاد نگرفتم

یه چی تو گلوم داره فشار میاره

فکر کنم همون بغض که میگن

امرود تو ماشین همه دوستام میگفتن و میخندیدن

بابام هم براشون چیزای خنده دار میگفت

ولی در عوض من تو دلم گریه میکردم

بابا تو دیگه چرا

وقتی رسیدیم

گفت تو چته

گفتم هیچی و صورتمو طرف پنجره برگردوندم و

گریه کردم

مثل همیشه

بیصدا

اهسته

دارم میمیرم

یادته برام از قدیما میگفتی از اون روزایی که مامانم منو به دنیا اورد و سپرد دست تو

یادته یه روز با هم رفتیم باغ عموم چقدر خوش گذشت

اون روزا چی که میومدیم باغ تو و تو همه رو دعوت میکردی بعد اتیش درس میکردیم

و سیب میذاشتیم تو اتیش

وای چقدر مزه میداد

یادته بعضی شبا که مامانم نبود تو کنارم میخوابیدی و برام قصه میگفتی

ولی هنوز قصه تموم نشده بود خواب رفته بودی

منم گریم میگرفت و تو بیدار میشدی و بقیه قصه رو میگفتی

یادته شهرام چقدر دوست داشت

وقتی میومد همش خونه تو بود

میدونی دیروز که فهمید چی کار کرد

زنگ زد خونه داییمو گفت من باید به کی تسلیت بگم

یادته نمیذاشتی هیچ وقت گریه کنم

من همه رو یادمه

تو چی

پس چرا هیچی نمیگی

حد اقل شبا بیا تو خوابم

از همون که میترسیدم به سرم اومد


حالم دست خودم نیست

اینا چرا به حا اینکه گریه کنن میخندن

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

فقط به خاطر شکمشونه که میان

دارم دیوونه میشم

حالم خیلی بده

خدایا صبر چیه؟

لطفا هر چی هست به من بده

من طاقتشو ندارم





نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:56 PM توسط shirin| |

migan madarbozorga kheili khooban kheili mehraboonan

migan hamishe kifeshoon pore shokolate

migan eida ke mishe hame miran pishesho azash eidi migiran

migan madar bozorga hich vaght nave hashoono tanha nemizaran

migan khoda be harfe unaii ke deleshoon pake goosh mide

migan khoda gerye o zari bande hasho bijavab nemizare

migan khoda kheili bozorge

kheili

unghadr ke fekresham nemitooni bekoni

delam tang shode

bara un rooza ke hame pishet boodim

bara un shaba ke baram ghese tarif mikardi

bara un vaghta ke mioomadim khoonat

behtarin roozaye zendegim bod

delam tang shode

nemikham beri

nemikham az dastet bedam

nemikham

mifahmi

khoda

akhe chera

mage man delam pak nist

mage man be khatere un gerye nakardam

khoda



نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 7:16 PM توسط shirin| |

aroom gerye kardam ke sedaye geryam be gooshe kasi narese

shayad intori behtar bashe

aroom gerye kardam chon midoonestam sedaye geryam baraye kasi mohem nist

shayad intori behtar bashe

aroom gerye kardam chon az sedaye geryam dele khodam ghamgintar mishod

shyad intori behtar bashe

hanoozam aroom gerye mikonam chon yad gereftam ke gerya ro bayad aroom o Bseda kard

chon hamishe tanha gerye kardam

nemidoonam chera gerye kardam

shayad intori behtar bashe

nemidoonam chera

biseda

o

aroom



gerye kardam

delam gerefte

kheili

bidalil

alaki

hamin joorii



نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 6:26 PM توسط shirin| |

نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستیم خراب می شود،شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود

تو آمدی زدورها و دورها،زسرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی ،زعاج ها،زابرها،بلورها

مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شعرهاو شورها

به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره ها می نشانیم

نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستاره گان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود بیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد،صدای توصدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجارسیده ام،به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها ،مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بشوی با شراب موج ها،مرا بپیچ در حریر بوسه ها

مرا بخواه در شبان دیر پا،مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن

نگاه کن که موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من ،به لای لای گرم  تو

لبالب از شراب خواب می شود،به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 10:56 PM توسط shirin| |

چقدر سخته وقتی فکر میکنی یکی شبها با یاد تو چشاشو میبنده

چقدر سخته وقتی فکر میکنی یکی به خاطر تو توی دریای اشک میخوابه

چقدر سخته وقتی فکر میکنی یکی ارزو داره گرمی دستاتو برای یک بار هم که شده احساس کنه

چقدر سخته وقتی فکر میکنی اونی که دوسش نداری تو رو دوست داره

از اون سخت تر اینه که بفهمی همش یه بازی بوده و تو عروسک خیمه شب بازی

shirin


نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:31 AM توسط shirin| |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes